Your eyes are a frame that opens to the sky. The bare branches of the trees crawl like black veins in the colorful pattern of memory. A star shines in the middle, not from light, but from stories written on history. A tale of a lost world that still breathes in colors and repetitions. This window, this look, is a window to a dream that remains suspended in the slow rotation of time. «چشمهای تو» چشمهای تو قابِ هندسهای کهنست که به روی آسمان باز میشود. شاخههای برهنهی درختان همچون رگهایی سیاه میانِ نقشِ رنگینِ خاطره میخزند. ستارهای در میانه میدرخشد، نه از جنسِ نور، که از جنسِ داستانهای نقشبسته بر کاشیهای قدیمیست، نقشبسته بر تاریخ. روایتی از جهانِ گمشده، که هنوز در رنگها و تکرارها نفس میکشد. این دریچه، این نگاه، پنجرهایست به درونِ یک رؤیا که در چرخشِ آرامِ زمان، معلق مانده است.